![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ سرای امن دلشدگان خوش آمدی |
|
يه صبح قشنگ و ابري پاييزي كه بوي نم بارون شب قبلش رو ميداد؛ساعت 9 صبح بود؛قرار بود همگي سر اون ساعت سر چهارراه تختي باشيم اما من از شانس بدم تازه اون ساعت بيدار شدم؛بله...بنده براي اولين بار خواب مونده بودم! سريع آماده شدم و خودم رو رسوندم به چهارراه تختي بچه ها همگي با ميني بوس و ماشين شخصي به سمت باغ واقع در كوشك جايي كه قرار بود جشن تولد يكسالگي دلشدگان برگذار بشه حركت كرده بودند و داداش كورش و نويد و آقا حسين و خانومشون تو ماشين داداش نويد سر چهار راه تختي منتظر رسيدن من بودند! بعد از كلي شرمندگي از تاخيرم و عذرخواهي ما با ماشين داداش نويد كه سيستم ماشين موي سر همه ي مارو سيخ كرده بود به سمت باغ راه افتاديم..به باغ كه رسيديم ديدم همه ي دوستاي خوب دلشدگاني توي اتاق باغ دور هم نشسته اند! بعد از چاق سلامتي و اهوال پرسي و تشكرات ويژه از حضور بچه ها و همكاري حاج آقا شفيعي...بچه ها كيك تولد دلشدگان رو آوردند! بله...یک شمع به نشانه ي اينكه يك سال گذشت....يك سال پر از خاطره هاي خوب؛دوستي هاي قشنگ
لحظه ي قشنگي بود وقتي آجي زهرا و ريحانه و آرش گلم و داداش ميثم مهربونم دور كيك نشسته بودند و همگي درحاليكه كلاه بوقي بر سر داشتند با شمارش بچه ها شمع رو فوت كردند؛چقدر اون لحظه احساس غرور و شادي كردم... و چقدر يه دفعه دلم گرفت وقتي ياد دوستاني افتادم كه دلشده بودند و خالي حضورشون از ته دل حس ميشد بعد از بريدن كيك و دادن دو هديه ي ناقابل بابت تشكر از زحمات قابل دار و غير قابل وصف داداش ميثم و آرش گل بچه ها مشغول خوردن كيك و مراسم كيك مالون به سركردگي داداش حسين شدند!
بعد از كلي گپ و خنديدن و شيطوني كردن من و زهرا و حديث و ساناز راهي سيخ زدن جوجه هاي عزيز خوابيده در مواد شديم! براي اولين بار ركورد 90 تا سيخ جوجه از خودمون بجا گذاشتيم...هوا ابري بود..بارون نم نم ميباريد...درخت هاي توي باغ همه بوي تازگي مي دادند..صداي قشنگ و عرفاني استاد شجريان از اسپيكرها پخش ميشد و توي باغ مي پيچيد! داداش ميثم و محمد منقل رو تو اون حال و هواي قشنگ توي بالكن براه انداخته بودند و جوجه ها رو كباب ميكردند!
بقيه ي بچه ها هم داخل اتاق بازي معروف 1-2 ...2-4 رو بازي ميكردند و همه سرگرم و شاد بودند. بعد از كباب شدن جوجه ها و گوجه ها...سفره با كمك بچه ها توي اتاق كاملآ مرتب چيده شد! زهرا چيپس ميريخت...آجي سميه ي گلم جعفري ميزاشت داداش ميثم كنارم ليموترش هاي تازه و خوشبو رو ميبريد و كنار بقيه مخلفات ميزاشت من جوجه ها رو تقسيم ميكردم ..حديث جون گوجه ها رو ميزاشت و عزيزاني مثل داداش بهرام و ريحانه و داداش كورش هم ظرف هاي آماده شده ي غذا رو بين بچه ها پخش ميكردند! وقتي همه ي بچه ها مشغول خوردن غذا شدند ..نوبت به تيم تداركاتي كه در بالا اسم بردم رسيد... چشمتون روز بد نبينه...ديگه از ظرف يكبار مصرف ودستكش هاي پاستوريزه و هموژه ريزه و اين حرفها خبري نبود..يه ظرف كه به تعداد بچه ها توش جوجه بود مونده بود و دوتا بسته چيپس و نانهاي توي پلاستيك و 8 تا شكم گرسنه....هنوز شمارش معكوس شروع نشده بود كه همه حمله ور شديم...! واي كه چقدر خنديديم...آخرش ديگه حكم كل كل و رو كم كني بين ما دختر ها و آقايوني مثل داداش كوروش و حسين پيدا كرده بود..از ماست و چيپس خورد شده و برگهاي شمشاد گرفته تا خاكستر ذغال و كشيدن قاشق خاكي روي كباب ها و قاطي كردنشون ؛ كه ما خانم ها حالمون بد بشه و ديگه نخوريم..و ما همچنان در صحنه حضور داشتيم و با اشتها مي خورديم! بعد از كلي خنديدن.... باز رفتيم داخل و بازي چشمك شروع شد...! و تو همين گير و دار بچه ها دخل ذرت هاي بي زبوني كه تو روياي خودشون خوشحال بودن كه ديگه بعد از اين همه خوردن ديگه اشتها و جايي براي خوردن و كباب كردن ما ندارند رو آوردند و يكي يكي پوستشون رو كندند و كباب كردند و خوردند! ساعت حدود چهار بعدازظهر بود.... ديگه كم كم..شروع به پاك سازي باغ كرديم!
قبل از رفتن هم يه مسابقه ي طناب كشي برگزار شد! من و داداش كوروش و داداش محمد و ابي اينور...صنم و آرام و زهرا و ريحانه و داداش حسين هم در طرف ديگه ي طناب! فقط اين رو بگم كه با وجود كشيدن ترمز دستي من همچنان روي ريگها سر ميخوردم....خيلي باحال بود!جاي دوستاني كه نبودند كلي خالي بود اما در آخر پوست كف دست من يكي كه بلند شد! در ْآخر هم همگي سوار ميني بوس و ماشين هاي شخصي شديم و خداحافظي كرديم از هم!البته ما بچه هايي كه توي ميني بوس بوديم تمام مسير رو خونديم و دست زديم و شيطوني كرديم و كلي سر آقاي راننده رو برديم! واقعآ روز قشنگي بود. به اميد فوت كردن شمع هاي بيشتر و موندن هاي قشنگ تر و گرمتر! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:55 توسط یه دلشده |
|
|
عقربه هاي بازيگوش ساعت 14:05 رو نشون ميدادند...من در حالي كه داشتم با تلفن صحبت ميكردم به سينما ساحل(آفريقا )نزديك ميشدم خيلي خوشحال بودم نزديك كه شدم يكم چشم چشم كردم ببينم كسي از بچه ها رو مي بينم يا نه....ديدم بــــــــــــــــــله...مريم(ميگ ميگ) و داداش حامد گلم اونجا ايستاده اند كم كم زهرا جونم و ريحانه و آقا بهروز و دوتا از همراهاشون به جمع من و داداش حامد و مريم و فهيمه جون ملحق شدند و طبق معمول منتظر آرش و داداش ميثم گل شديم كه اونا هم برسن....زهرا يه دو جين بليط سينما گرفت كه همه تو يه رديف بشينيم..همگي وارد سينما شديم و آرش و ميثم و بهرام حديث جوني هم با كمي تاخير به جمع رسيدند... اسم فيلم دعوت بود.....نمي دونم چرا اما تو اون سينما به اون بزرگي تنها از رديف ما(رديف 4) بود كه صدا ميامد من و مريم و حديث كه به شخصه كلي آتيش سوزونديم و خنديديم بعد از سينما...بهروز و همراه هاي گلشون و ريحانه جوني با ما خداحافظي كردند و ما بقي بجز آرش و ميثم كه قرار شد بعد از 45 دقيقه به ما ملحق شن از سينما ساحل به سمت باغ گلها پياده راه افتاديم توي راه آنا هم اومد پيشمون....اينكه توي راه چقدر حرف زديم و شيطوني كرديم و خنديديم فكر نكنم ديگه نياز به تعريف داشته باشه... همگي از كنار زاينده رود ميرفتيم....خورشيد خانم كم كم داشت بارو بنديليش رو ميبست كه بره خونه اشون لالا كنه و هوا هم كلي خوب و خنك شده بود! حدودآ 5:50 دقيقه بود كه به باغ گلها رسيديم اما از اونجا كه وقت بازديد تمام شده بود همگي هجوم برديم به يه اسنكي نقلي و طبق معمول اونجا رو گذاشتيم رو سرمون و بعد از گپ زدن و كمي بخور بخور و صحبت راجع به اردوي كوير و تولد دلشدگان و برنامه هاي كربلا(بدون شرح) همگي پا شديم كه بريم دنبال كار زندگي خودمون! دم فست فود همگي از هم خداحافظي كرديم ... يه روز فوق العاده ي ديگه بود...يه خاطره ي قشنگ ديگه و باز هم مثل هميشه جاي عزيزاني كه نبودند خالي.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:17 توسط یه دلشده |
|
|
26 مهر ماه بود؛روز تربيت بدني و ما يه تور چرخ گشت داشتيم به سرپرستي دوست خيلي خوبم آرام ساعت نزديك هاي 7 بود با كمي بد قولي و تاخير من و آرش به جمع حاجي شفيعي و صنم و آرام و علي داداش آرام..سر سه راه صمديه رسيديم..از اونجا شروع كرديم به ركاب زدن..همگي پر از انرژي بوديم و توي اون هواي عالي دوچرخه سواري واقعآ لذت بخش بود! لذت رو ميشد تو چهره ي همگي ديد وارد خيابان آتشگاه شديم...خلوت و زيبا بود...حدودآ تا ساعت 8:30-9 ركاب زديم تا به كوشك رسيديم...صبحانه رو تو يه باغ خيلي قشنگ خورديم با بچه ها و حاجي هم با چاي ذغالي هميشگيش كلي به سفره ي صبحانه ي رنگ و لعاب داد.... كلي با بچه ها گفتيم و خنديديم و مشغول جمع كردن زال زالك از توي باغ شديم... حدود ساعت 11 بود تصميم گرفتيم بريم كوه آتشگاه و به مفتحاتمون اضافه كنيم....با ماشين تا كوه رفتيم و بعد با بچه ها رفتيم بالاي كوه و يه ديدن از منبع آب اونجا كه يه زماني آب اصفهان رو تامين ميكرد كرديم و حاجي هم چند تا تكنيك بدرد بخور سخره نوردي و كوهنوردي بهمون ياد داد و تا بالاي كوه رفتيم و از تمام قسمت هاي آتشگاه ديدن كرديم! فكر مي كردم بعد از اين همه ركاب زدن و كوه بالا رفتن..قراره با كدوم انرژي باز راه برگشت رو ركاب بزنم باز برگشتيم باغ كه فريد و نويد گل با مامان عزيزشون و پسر برادر شيرينشون به ما ملحق شدند و بعد هم حميد گل اومد... همگي دور هم نشستيم روز فوق العاده ايي بود.... يه خاطر ه ي قشنگ ديگه تو دفتر دلشدگان! جاي همه ي دلشدگاني ها چه اونايي كه تنبلي كردن و نيامدن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:44 توسط یه دلشده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|